تبليغاتX
تا آسمان هفتم

تا آسمان هفتم

از( الف) تا (ی) ی عشق

من خیلی خوشحالم.

 

همه چيز آرومه

من چقدر خوشحالم

       پيشم هستي حالا به تو من دل دادم

همه چيز آرومه

تو به من دل بستي

     اين چقدر خوبه كه تو كنارم هستي

خدایا سپاس برای اینهمه خوشحالی

 

جاودان باشی ای سپیده ی عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 9:17  توسط شیدا  | 

داری با احساسم چه میکنی؟؟؟!

 

اگه یه بار بگی منو دوست داری نمیتونی تو قلبم بمونی.

 

با اون نگاه عاشقونت منو اثیر نکن...با اون حرفای عاشقونت منو وابسته خودت نکن..

 

منو تو آغوشت نگیر که این احساس تضمینی برای موندن نیست..

تو می گی قلبم و به تو میدم و منو می بوسی !!

 

اما بوسیدن قول محکمی برای موندنت نیست......!

 

با این احساسات منو درگیر خودت نکن که عشق بازیچه دست احساس ما نیست..

 

آسونه دل بستن و سخته دلدادگی.....

 

 تو به من میگی : مثل ابر بهار نباش چون بارونت نمیشم...ستاره نباش که آسمونت نمیشم

اما غافلی از اینکه من خونه تو آسمون هفتم خدا دارم....

 

تو نه نگاه بارون زدمو دیدی و نه خواستی چشمهاتو بشوری مگه جور دیگه ای ببینی...

رها شو از اینهمه بهانه

 

جاودان باشی ای سپیده ی عشق

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 13:2  توسط شیدا  | 

مریم مقدس.

دلم که از زمان و زمین و خلایق میگیرد می ایستم در كليساي دوران كودكي‌ام و


مريم مقدس در سكوت به چشم‌هايم خيره می شود

.

مريم مقدس مهربان است. بعد می بینم يك شاخه گل مريم روي سرم پرپر می


شود. بعد بوي گل مريم درد را از تک تک سلول‌هايم می برد...

وقتی انقدر سر حال می شوم با تجسم بودنش که نا خودآگاه اشک هایم خشک

می شود،

به زبان ارمني مي‌گويم، درود بر گل مريم...


بعد به فارسي مي‌گويم: درود بر مريم مقدس...

روي دستمال سفيد، گل مريم را گلدوزي مي‌كنم. اما جز ساقه‌ي سبز آن هيچ‌كس

گلهاي سفيد گل مريم را نمي‌تواند ببيند، جز من... .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 20:30  توسط شیدا  | 

بدون شرح!!!!!!!!!!

یكی را دوست میدارم


ولی افسوس او هرگز نمیداند


نگاهش میكنم شاید بخواند از نگاه من


  كه او را دوست میدارم


ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواند


به برگ گل نوشتم من كه او را دوست میدارم


ولی افسوس  او گل را به زلف كودكی آویخت


تا او را بخنداند!!!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 17:31  توسط شیدا  | 

من دردانه ی خدای خویشم...

سر تا پای‌ خودمو كه‌ خلاصه‌ می‌كنم، می‌شم‌ قد یك‌

كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود یك‌ تكه‌ آجر باشه توی‌

دیوار یه‌ خونه، یا یك‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یه‌ كوه، یا

مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛ یا حتی‌ خاك‌ یك‌

گلدون‌ باشه؛ خاك‌ همین‌ گلدون‌ پشت‌ پنجره.


یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هیچ‌ وقت، هیچ‌ اسمی‌

نداشته‌ باشه و تا همیشه، خاك‌ باقی‌ بمونه، فقط‌

خاك.


اما حالا یكه كف‌ دست‌ خاك‌ وجود داره كه‌ خدا به‌ او

اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشه، ببینه، بشنوه، بفهمه، جان‌

داشته‌ باشه.


یك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ داره عاشق‌ بشه، انتخاب‌ كنه،

عوض‌ بشوه، تغییر كنه.


وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم.


من‌ همون‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همون‌ خاكی‌ كه‌ با


بقیه‌ خاك‌ها فرق‌ می‌كنه.


من‌ اون‌ خاكی‌ هستم‌ كه‌ توی‌ دست‌های‌ خدا ورزیده‌

شدم‌ و خدا از نفسش‌ در اون‌ دمیده. من‌ اون‌ خاك‌

قیمتی‌ام. حالا می‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها اون‌قدر حسودی

شون‌ شد.


اما اگه این‌ خاك، این‌ خاك‌ برگزیده، خاكی‌ كه‌ اسم‌

داره، قشنگ‌ترین‌ اسم‌ دنیا رو، خاكی‌ كه‌ نور چشمی‌ و

عزیز دُردانه‌ خداست.


اگر نتونه تغییر كنه، اگر عوض‌ نشه، اگر انتخاب‌ نكنه،

اگر همین‌ طور خاك‌ باقی‌ بمونه، اگر آن‌ آخر كه‌ قراره‌

برگرده و خود جدیدش‌ رو تحویل‌ خدا بده، سرشو بندازه

پایین‌ و بگه:


یا لَیتَنی‌ كُنت‌ تُراباً. بگه: ای‌ كاش‌ خاك‌ بودم...


این‌ وحشتناك‌ترین‌ جمله‌ایه‌ كه‌ یه آدم‌ می‌تونه بگه .

یعنی‌ این‌ كه‌ حتی‌ نتونسته خاك‌ باشه، چه‌ برسه به‌

آدم! یعنی‌ این‌ كه.....


خدایا دستمونو بگیر و نیار اون‌ روزی‌ رو كه‌ هیچ‌ آدمی‌

چنین‌ بگه........آمین.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 23:2  توسط شیدا  | 

اعتراف

می خوام اعتراف کنم...

نه به یه گناه!

نه به یه جرم!

نه به یه دروغ!

نه به یه خیانت!

می خوام اعتراف کنم

به یه نگاه دزدکی

به یه حس پنهون

به یه عشق...

به حس کششی که این روزا و از روزای دور تر از این به یکی از بندهات داشتم خدا.

می خوام اعتراف کنم که از قصد همیشه اونطور عاشقونه نگاش می کردم و

همیشه از قصد بهش لبخند میزدم وهمیشه از قصد تو مسیر رفت و اومدش سبز میشدم.

می خوام اعتراف کنم که طرز نگاهش نگاهمو جذب کرد...

می خوام اعتراف کنم هیچ شبی رو از اون روز بی فکرش نگزروندم.

می خوام اعتراف کنم به همه می گفتم بهش حسی ندارم و اما داشتم از عشقش گر می گرفتم...از این احساس شعله ور شده....

می خوام اعتراف کنم خیلی دوسش دارم..

آهای من عاشقتم......شیداتم......صدامو میشنوی؟....دوست دارم...دوست دارم..دوست دارم...


اما جرات ابراز ندارم......نگاهتو می بینم که در عین معنا داری مبهمه...با تمام وجودم احساس می کنم که بهم توجه داری اما...اگه این غرور لعنتی بذاره...


خدایا میخوام اعتراف کنم که با همه ی وجودم ارزوی این بندتو دارم....یه اعتراف ساده....

خدایا اونو بهم بده....یه در خواست بزرگ

خدایا قول میدم امانت و امین باشم...اینم یه قول عاشقونه!

میدونی که عاشقا سرشون بره قولشون نمیره....

حالا نوبت توست خدا جون ریش و قیچی دست خودت.

اینم امضاش:

جاودان باشی ای سپیده ی عشق

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 0:0  توسط شیدا  | 

 

دوست دارم گرچه موقع خدا حافظی حتی بر نگشتی که نگام کنی...

 

دوست دارم گرچه داری به عمد بی تفاوت جلوه میکنی....

 

دوست دارم چون قلبم میگه بهم فکر میکنی.......

 

دوست دارم هرچند تو خیلی مغروری....

 

دوست دارم  و بهم میگی...خیلی زود...

 

دوست دارم...

 

دوست دارم چون من شیدام مجنونم...چون تو لیلی هستی و لیلی

 عشقشو با شکستن سبوی مجنون ابراز میکنه...

 

تو از من هزاران سبو بشکن و عاشقم باش...دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 0:4  توسط شیدا  | 

امیدوار باش...

 

we cannot change the past
we just need to keep
the good memories
and acquire wisdom
from the mistakes we,ve made
we cannot predict the future
we just need to hope and pray
for the best and what is right
and belive that,s how it will be
we can live a day at a time
enjoyeing the present
and always seeking to become
a more loving and better person

نمي توانيم گذشته را تغيير دهيم
تنها بايد خاطرات شيرين را به ياد سپرد
و لغزشهاي گذشته را توشه راه خرد سازيم
نمي توانيم آينده را پيش بيني کنيم
تنها بايد اميدوار باشيم
و خواهان بهترين و هر آنچه نيکوست
و باور کنيم که چنين خواهد شد
مي توان روزي را زندگي کرد
دم را غنيمت شمريم
و همواره در جستجو, تا بهتر و نيکوتر باشيم

هم غصه

بغض همیشگی گلوهامان را

 هنوز هم

 هی می فشارد!

امیدوار باش!

کسی است که

 هیچگاه تنهایمان نمیگذارد....

 

جاودان باش ای سپیده ی عشق...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 20:5  توسط شیدا  | 

دلانه ای با خدا...

 

خدایا امروز قصد کردم چند خطی باهات درد دل بگم به یاد سنت همیشه.ولی نمیدونم چرا وقتی نشستم که بنویسم ذهنم از هرچی حرف و درد خالی شد.حس وجودت حتی واسه چند لحظه همه ی دردامو می بره و منو فقط مسحور خودت میکنه.

 امروز می خواستم ازت تشکر کنم.خودت میدونی واسه چی!

واسه حضور یه حس عاشقونه ی آسمونی رو زمین  آسمون هفتم زندگیم...ازت ممنونم.

 تو میدونی که قصد نداشتم کسی رو باز تو زندگیم راه بدم..

یادته چقدر سر این موضوع باهات حرف زدم؟...

فکر میکردم بعد از اون همه آه و اشک و فغانی که از سر بی محبتی آدمات دیده بودم و دل سنگ رو میشکافت دلت به رحم بیاد و بازم با درد عشقم روبروم نکنی!!

ولی چه میشه کرد؟تو اگه تصمیم به کاری بگیری اراده ی اون کار مثل شدنشه...و تو اراده کردی که باز عاشق باشم و من دارم به وضوح حس میکنم این عشق با تجربه های قبلیم تفاوتش از زمین تا آسمون هفتم....نمیدونم چرا انقدر دوست دارم این احساس جدید رو جدی بگیرم!!!!

 

فکر می کردم وقتی بهت گفتم : دیگه طاقت دیوونه بازیا و بی طاقتیای عشقو ندارم

ازم پذیرفتی....

اما حالا بعد از گذشتن کلی زمان از اون روز وقتی خودمو کنار بنده ای از بنده هات میبینم که حس میکنم تونسته اون آتش خاکستر شده رو دوباره در من شعله ور کنه

حس عجیبی بهم دست میده که تو خودت خوب میدونی تاحالا نداشتم..

 من پر غروری که در کل 2 بار هم مستقیم به کسی نگفتم دوستت دارم..در برابر این آدم چقدر خاشع شدم...بعضی وقتا از دست کارای خودم گریم میگیره...

حس میکنم حسی که نسبت به این بندت دارم داره با گدایی کردن عشق سر به سر میشه....حس میکنم این که من 2بار میگم دوستت دارم و اون 1بار غرورم رو میشکنه...اما بعد به این نتیجه میرسم که تو عشق غرور معنایی نداره......عشق....

نمیدونم....اصلا شاید به قول خودش واسه عشق یه کم زوده....شاید من دیگه خیلی دارم تند میرم....اصلا چرا اینجوری شدم من؟...........دختر پس غرورت کجاست؟...دیگه دارم از دستت عصبی میشما!!!!!!!!

 

راستی اوس کریم یه چیز دیگه:چرا هر موردی که واسه ما انتخاب میکنی یه جای کارمون میلنگه؟!!!!!!!!!!!!!

 مثلا این یعنی چی که من باید تقاص بی معرفتیای دیگران رو پس بدم؟

به من چه که دیگران بد بودن یا خوب....من نیاز دارم دیگران در من شیدا رو ببینند نه مثلا خانم ایکس و ایگرگی که اومدن خنجر از پشت زدن و د بدو که رفتیم..

این خیلی ناراحتم میکنه....مگه من تاحالا که بندت بودم با کسی نامردی کردم؟

مگه من کسی رو پیچوندم؟

به زبون خودمونی بگم:تو که میدونی من از اون 7خطای روزگار نیستم پس چرا یه جور میشه که خشک و تر با هم بسوزن؟

 مگه من بی وفاییا و نا مردیا و وجود کثیف بعضی بنده هاتو با وجود کسی دیگه تاحالا قیاس کردم؟ یا گفتم شاید اینم مثل اون باشه؟

من که همیشه تلاشم این بوده که بهترین تفکرم رو درمورد بنده هات داشته باشم مخصوصا از اون شبی که بهم گفتی: (هرگز با بنده های من بد تا نکن و بد فکر نکن چرا که من دوستانم رو میون بنده هام مخفی کردم و شاید یکی از اون آدما دوست من باشه و تو ندونی).

پس خدایا چرا در مورد من باید این فکر باشه که شاید جزو 2دره بازای زمون باشم.

 تو که میدونی عشق و محبت چه حرمتی واسه من داره.تو که این شیدات رو از همه بهتر میشناسی پس اوس کریما برس به داد دل شیشه ای که اگه یه کم دیگه بخواد با دیگرون مقایسه بشه اونم به ناحق میشکنه و تو میدونی که بد میشکنه....زبون گلایه ندارم و تو میدونی که گلایه واسه وقتیه که آدمات کم میارن و من هنوز شکر خودت کم نیاوردم....

 حرف اصلیم واسه امشب تشکر بود.واینکه می خواستم بگم هنوز موندم تو کار صلاح و مصلحتت و واسطه هایی که واسه کارات میندازی جلو....و اینکه چقدر قشنگ 2نفری که فاصله ی مکانی چندان نزدیکی به هم ندارن رو میاری و درست میذاری روبروی هم و جالب اینکه جریانهای گذشته از سر این آدما یه جورایی شبیه همه و اینکه جفتشون این ادعا رو دارن که نارو خورده ی زمونه اند...

و در عین اینکه به ظاهر و تا حد نه چندان کمی بطن و معیارهای زندگیشون با هم جفته یه جاهایی هم میشه گفت که مثل هم نیستن و این گاهی تضاد ها موضوع رو در نظر من یکی جالب و شیرین میکنه.

 به هر حال با اینکه پشت دستم رو داغ کرده بودم که باز عاشق نشم اما خب چه میشه کرد تو تصمیم خودت رو گرفتی و در حال حاضر مهر این بندت به دلم نشسته

 اما یه ترس کوچولو گوشه ی دلم هست که بهم میگه این بنده یه روز تو رو رها میکنه درحالی که تو خیلی دوستش داری....البته امید وارم این پیش داوریم در کل حقیقت نداشته باشه وگر نه با این روح لطیف و عاشق پیشه ای که از خودم سراغ دارم حسابی جلوی دلم سکه ی یه پول میشم که باز بهم اعتماد کرد و به خاطرم عاشق شد...

اوس کریم خیلی دوستت دارم.تو والاترین موهبت زندگیم هستی.همین که میبینم من رو به حال خودم وا نگذاشتی قوت قلبیه که بفهمم هنوز اندکی خوبی در من هست..و اینکه تو من رو لایق دونستی تا همیشه آتش محبت به یکی از بنده هات در قلبم روشن باشه برام ثابت میکنه که : (( عاشق شدن آیین چو من شیداییست...)).

اما اگه ته دلمو بخوای که میدونی چیه میخوام این آخرین عشق زندگیم باشه چون اگه هی آدمای مختلف بیان و برن اونوقت اگه حقیقت هم نداشته باشه واسه خود آدم این توهم پیش میاد که تموم زندگیش یه هوسه و من این زندگی رو دوست ندارم....

تو شاهد تمام لحظات زندگیم بودی خوبیای کم و بدی های زیادم رو دیدی و حالا من می خوام که تو با من نه با عدالتت بلکه با رحمتت در موردم حکم بدی و کسی رو بذاری تو زندگیه من که لیاقت با هم بودن رو داشته باشیم...خدایا فقط این آتش شعله ور شده رو خاموشش نکن....ممنون.

 

شیدای زمانم/  رسوای جهانم/  بی دلبر و بی دل/  بی نام و نشانم/  دامن مکش از

من/  بنشین که نشاید/  آن دل که سپردم/ دیگر بستانم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 11:37  توسط شیدا  | 

خـــدای مهربون .......

 

مردی زمزمه می كرد : خدایا با من حرف بزن و چلچله كوچكی آواز می خواند اما مرد نمی شنید .

آنگاه مرد صدا زد : خدایا با من حرف بزن و رعد و برقی در آسمان درخشید .اما مرد آن را گوش نكرد .

مرد به اطرافش نگاهی كرد و گفت : خداوندا ، بگذار تورا ببینم  و ستاره ها درخشان تر از همیشه مشغول نور افشانی شدند،اما مرد توجهی نكرد

مرد فریاد كشید : خدایا ، معجزه ای نشانم بده

و كودكی ، متولد شد اما مرد نفهمید.

او گریست و با التماس گفت : خدایا ، مرا لمس كن و اجازه بده كه بدانم تو اینجائی خداوند در كمال مهربانی و آرامش مرد را لمس كرد .

اما مرد ، پروانه ای را كه روی شانه مرد نشسته بود احساس نكرد...

 

 

خدایا   تو همان حس خوب تنها نبودنم در اوج بی کسی

همان حس خوب امیدم در اوج نا امیدی

همان حس خوب باید ماندنم در اوج احساس بیهودگی این دنیا   هستی

اگر همه هستی نبودنت را اثبات کنند تو باید باشی تا هستی باشد    حتی حس نبودنت همه هستی را نابود خواهد کرد.

خدای نازنینم من این احساس خوب  را تا ابد بر دوش خود خواهم کشید .

میدانم که بدون این احساس   انقدر سبکم که به هر بادی بلرزم

 

روزي از روزها براي تماشاي طلوع خورشيد زودتر از معمول از خواب بيدار شدم. وه! زيبايي آفرينش خداوند خارج از دايره توصيف بود. همان‌طور كه نگاه مي‌كردم خدا را به خاطر شكوه و عظمت وصف ناپذيرش ثنا مي‌گفتم. ناگهان در آن حال، پروردگار را در قلبم احساس كردم.
از من پرسيد: “دلباخته‌ام هستي؟”
پاسخ دادم: “بلي، تو صاحب اختيار من هستي.”
سپس پرسيد: “ اگر نقص عضو داشتي، باز دلباخته‌ام مي‌شدي؟”
از اين سؤال مبهوت شدم. نگاهي به دست‌ها، پاها و ساير اندام‌هاي بدنم انداختم و حسرت خوردم كه اگر اين اعضاء را نداشتم چه كارها كه قادر به انجامشان نبودم: پاسخ دادم: “خدايا در آن حال، وضعيت دشواري داشتم اما همچنان دلباخته‌ات مي‌شدم.”
دوباره خدا سؤال كرد: “اگر نابينا بودي باز پديده‌هاي مخلوق مرا ستايش مي‌كردي؟”
چگونه مي‌توانستم چيزي را بدون ديدن تحسين كنم؟! ناگهان به ياد هزاران نابينايي افتادم كه در سرتاسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسين مي‌كنند.
سپس به خدا گفتم: “تصورش برايم دشوار است، اما همچنان دلباخته‌ات مي‌شدم.”
خدا پرسيد: “اگر ناشنوا بودي آيا باز هم به كلامم گوش مي‌سپردي؟” چگونه مي‌توانستم كر باشم و سخن‌ها را بشنوم؟! دريافتم با گوش جان، صورت مي‌پذيرد. پاسخ گفتم: “بسيار دشوار بود اما همچنان به كلام تو گوش مي‌سپردم.”
سپس خدا سؤال كرد: “ اگر لال بودي باز ذكر مرا بر زبان جاري مي‌ساختي؟”
چگونه مي‌توانستم بدون امكان صحبت كردن نام خدا را ذكر گويم؟! در آن حال بر من روشن شد كه ذكر خدا با حضور قلب و جان صورت مي‌گيرد و گفتار ما در آن نقشي ندارد و عبادت خداوند هميشه با صوت و صدا صورت نمي‌گيرد. هنگامي كه ستمي بر ما روا مي‌گردد، خدا را با الفاظ فكر و انديشه‌مان مي‌خوانيم.
پاسخ گفتم: “ اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار بود، اما خدا همچنان ذكر تو را مي‌گفتم.
خدا از من پرسيد: “آيا حقيقتاً مرا دوست مي‌داري؟”
با شجاعت و در كمال اراده و اعتقاد پاسخ گفتم: “بلي تو را دوست دارم كه حقيقت مطلقي و يگانه واحدي.” با خود انديشيدم به خدا پاسخي به حق دادم اما ...
خدا پرسيد:‌ “پس چرا گناه مي‌كني؟”
پاسخ دادم: “چون انسانم و بري از خطا نيستم.”
خدا گفت: “پس چرا در هنگام راحتي و آسايش از من دور و دورتر مي‌شوي،‌ اما در هنگامة مشكلات به سراغ من مي‌آيي؟”
هيچ پاسخي نداشتم كه بگويم تنها پاسخم اشك بود.
خدا ادامه داد: “پس چرا فقط در خلوتگاه مرا مي‌شناسي؟ چرا تنها در لحظات نيايش مرا مي‌جويي؟ چرا خودخواهانه از من حاجت مي‌طلبي؟ چرا چون طلبكاران از من خواسته‌هايت را مي‌خواهي؟”
تنها پاسخم باران اشك بود كه پهناي صورتم را پوشانده بود.
سپس گفت: “چرا از من شرمساري؟ چرا حسن خلق را در خود نمي‌گستراني؟‌ چرا در اوج گرفتاري نزد ديگران عاجزانه گريه مي‌كني،‌ در حاليكه شانه‌هاي من آماده پذيرش تو هستند؟ ‌چرا در زماني كه وقت نماز و عبادت معين ساختم، عذر و بهانه مي‌تراشي؟”
سعي كردم پاسخي بگويم، اما جوابي براي گفتن نداشتم.
“ زندگي بزرگترين موهبت من به بندگان است. اين موهبت را تباه نكنيد. به شما تفكر اعطا كردم كه مرا بجوييد و بشناسيد و بپرستيد اما شما بندگان همچنان از آن روي گردانيد. كلامم را بر شما آشكار ساختم اما از گنج پرگوهر هر كلامم هيچ بهره‌اي نبرديد. با شما صحبت كردم اما گوش نداديد. درهاي رحمتم را به شما نشان دادم اما چشمهايتان قادر به ديدن آن نبودند. پيامبراني برايتان فرستادم اما شما بدون توجه آنها را از خود رانديد. نيازها و حاجت‌هاي شما را شنيدم و به يكايك آنها پاسخ گفتم. آيا به راستي مرا دوست داريد؟
توان پاسخ نداشتم. چگونه مي‌توانستم پاسخ دهم؟! بي‌اندازه شرمسار شده بودم. ديگر هيچ عذري نداشتم. چه مي‌توانستم بگويم؟! در حاليكه با تمام وجودم گريه مي‌كردم و اشك صورتم را پوشانده بود، سؤال كردم: “بارالها! مرا ببخش، از تو طلب عفو دارم من بنده قدرنشناس و خطاكار تو هستم.”
خداوند فرمود: “اي بنده! من رحمانم و خطاي خطاكاران را مي‌بخشم.”
پرسيدم: “خدايا با اين همه خطاكاري چرا باز مرا مي‌بخشي و دوستم داري؟”
خدا گفت: “چون تو مخلوقم هستي،‌ پس هيچ‌گاه تو را رها نمي‌كنم. هنگامي كه تو گريه مي‌كني، به تو رحم مي‌كنم و رنج‌هايت را درك مي‌كنم. وقتي كه شاد و مسرور هستي، وجد تو را مي‌فهمم. وقتي افسرده مي‌شوي،‌ به تو دلگرمي مي‌دهم. وقتي شكست مي‌خوري،‌ تو را ياري مي‌كنم تا بلند شوي. وقتي خسته هستي،‌ كمكت مي‌كنم. بدان كه تا آخرين روز حياتت با تو هستم و دوستت دارم.”
هيچ‌گاه آن چنان جانكاه گريه نكرده بودم و دلم مملو از غم نشده بود،‌ اما چگونه بود كه يك مرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش يافتم؟ چگونه مي‌توانستم از خداوند آنقدر غافل باشم؟
از خدا پرسيدم: “چقدر مرا دوست داري؟”
خدا فرمود: “به آن ميزان كه خارج از ادراك توست.”
و آنجا بود كه خدا را با تمام اجزا وجودم ستايش كردم و ثنا گفتم

(( با تشکر و تقدیر از مجید مهدیقلی ـ گفتارهای حکیمانه ))

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 18:14  توسط شیدا  |